تبلیغات
پرستاری ورودی 88 - تا که نگویند مستان ز خدا بی خبرند
 
پرستاری ورودی 88
پرستاری ورودی 88
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : پژمان کریمی
نظرسنجی
ایا از طرح و نوع وبلاگ راضی هستید








یک روز مردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت که امکان بردن وی نبود، با خودش گفت دخترم را نزد امین مردم شهر می برم و بعد عازم سفر خواهم شد. دختر را نزد شیخ برد و ماجرا را برایش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد. شب شد و دختر دید شیخ هوس شوم به سرش برده است، دختر با زحمت فراوان توانست فرار کند، هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، در راه دید که چند نفر، گرد آتش جمع شده اند و مستانه مشغول نوشیدن شراب هستند، با خودش گفت آن امین مردم بود و قصد شوم کرده بود، مستان که جای خود دارند. یکی از آنها دختر را دید و به دوستانش گفت: که سرشان را به زیر بیندازند، در بین این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال رفت، یکی از آن ها دختر را به آغوش گرفت و در کنار آتش قرار داد تا گرمش شود، مدتی بعد دختر بهوش آمد دید که سالم و گرم است و آنها هم کاری به او ندارند، در آن لحظه گفت: یک پیک هم مرا مهمان کنید و بعد از آن این شعر را سرود:

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد

 شیخ به یک مست فدا خواهم کرد ترک تسبیح و

دعا

 خواهم کرد وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا

 نگویند که مستان ز خدا بی خبرند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:51 ب.ظ
I have read so many articles concerning the blogger lovers
except this piece of writing is genuinely a fastidious post, keep it up.
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:11 ب.ظ
I am not sure where you're getting your info, but great topic.
I needs to spend some time learning much more
or understanding more. Thanks for wonderful info
I was looking for this information for my mission.
جمعه 5 مهر 1392 11:09 ق.ظ
خیلی قشنگ بود واقعا حقیقت روزگاره!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :